کاشکی میشد

 شرمنده اگه متن این هفته جالب نیست این نوشته رو جزء خاطرات بزارید فقط خوندید به کسی چیزی نگید ها سکرت بمونه.ممنون

نمیخوام چشمامو رو هم بزارم
 
                فرصت نگاه تو خیلی کمه 

                                کاشکی دستات به سراغم میومد

                                                              آخه امشب وقت بی تو مردنه

پریشب رفته بودم تهران عروسی،اولش که مراسم عقد بود همه چیز به خوبی و خوشی گذشت از اول عقد تا آخرش من فقط چرت و پرت گفتم بقیه از خندیدن.حتی عاقد هم نتونست جلو خودش رو بگیره مخصوصا وقتی گفتم جمال محمدی تلفن،البته یه سری فکر کردن که من به خاطر اون دو سه تا دختری که اونجا بودن این کارا رو میکردم ولی بعد خودشون فهمیدن که من همیشه و همه جا اینجوری هستم،بعد از عقد من و پسرخالم دم در سالن به عنوان صاحب مجلس وایساده بودیم و با مهمون ها سلام علیک میکردیم و به داخل سالن هدایتشون میکردیم همون طور که جلو در وایساده بودیم یه پراید اومد که توش چهار نفر بودن یه خانمه و یه آقاهه که معلوم بود زن و شوهر هستن و یه دختره و یه پسره من اول دختره رو ندیدم ولی وقتی رسید جلو من یه لحظه مثل فیلم ماتریکس شدم و تمام حرفام و حرکاتم فریم فریم شده بود.نمیدونم چرا یه لحظه به قول سیاوش که میگه:((تا که یک روز تو رسیدی/توی قلبم پا گذاشتی/لحظه های عاشقی رو توی قلبم جا گذاشتی/زیر رگبار نگاهت/دلم انگار زیرورو شد /برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد/تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه/ابر و باد و دریا گفتن...)) شده بودم ولی خودم رو جمع جور کردم بعد هم اتفاقی دیگه نیافتاد و سر شام هم جاتون خالی یه حالی به شکم دادم و حسابی به قول کوروش استادش کردم عروسی هم که تموم شد پشت سر ماشین عروس افتادیم تو خیابون و یک بی آبرو بازی درآوردیم که فکر نمیکنم کسی تا حالا دیده باشه،فقط شانس آوردیم که آقا پلیسه ما رو ندید وگرنه ما جمع میکرد،بعد از کلی تابلو بازی و انواع اقسام بوق از بوق عروسی تا بوق ایران رفتیم خونه عروس دیدم دختره با یه دوربین کوچولو اونجاست و داره فیلم برداری میکنه باور کنید به حدی جو اون دختره منو گرفته بود که اصلا یادم رفت به همکارم قول داده بودم بهش ساعت ده شب زنگ بزنم آخه شما نمیدونید باور کنید تو تمام دخترهای که تو عروسی بود تنها کسی که اصلا آرایش نکرده بود همین بود و زیباترین شخص
منم که مثلا همش وسط بودم مجلس گردون بودم ولی همه کار میکردم جز مجلس گردونی فقط داشتم به اون نگاه میکردم اونم که فهمیده بود من همش دارم نگاهش میکنم زیر چشمی بهم نگاه میکرد و سرش رو مینداخت پایین.به قول پسر داییم تو که همه چی رو فراموش کرده بودی و همه چیزت شده بود همون دختره.ولی خودمونیم من تا لحظه آخر فکر میکردم دختره فامیل داماد هست و اگه بخوام بهش حرفی بزنم ممکنه تابلو بشه و یا شایدم دعوا بشه برای همین حرفی نزدم ولی ای کاش حرف میزدم چون بعد فهمیدم دختر همکار داماد هست،من تو اون لحظات فقط داشتم قدرت خداوند رو نظاره میکردم که چی خلق کرده و حسرت اینو میخوردم که هر لحظه داریم به تموم شدن عروسی نزدیک میشیم کاش اون عروسی هزار سال طول میکشد و هیچوقت تموم نمیشد ولی حیف که تموم شد و اون رفت و منم رفتم،هرکدوم به راه خودمون ولی کاشکی میشد که راهمون یکی باشه ولی بازم شک و تردید و نداشتن اعتماد به نفس باعث شد بهش حرفی نزنم تازه اگه هم میگفتم اونم قبول میکرد من این سر دنیا اون اونسر دنیا مسخره نبود به نظرتون،ولی برای اولین احساس کردم که تهران رو با تموم ترافیک و شلوغی و آلودگیش و خونه های کوچیکش دوست دارم

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد